جوان بغضش رو فرو داد و گفت
جوان: بگو عشق من گوش مي كنم
پسر به شوخي گفت:چه بخواي و چه نخواي بايد گوش كني
هردوشروع به خنده كردند
پسر نفس عميقي كشيد و گفت
بالاخره تصميمم رو گرفتم...مي دوني كه... مي خوام برم
جوان ساكت شد.نه اينكه براش غير قابل انتظار بود نه ...درد آور بود ...خيلي ...انقدر كه احساس كرد نفسش بند مي آد. اينجور مواقع غرورش به كمكش مي اومد اما اين بارخبري از غرور نبود
پسر:نمي خواي بدوني كجا؟
جوان:نه عزيزم
پسر: مي خواي بدوني چرا؟
جوان: مي دونم
پسر: قربونت برم كه چراي همه چيز رو مي دوني .حالا اگه گفتي چيه چراش؟
پسر مي دونست جواب جوان يه چيزي شبيه شعر خواهد بوداما اينبار يه چيزي شبيه شعر نبود
چشماي جوان خيس شد...جوان:تو اين جهنم هيچ گلي فضا واسه رشد و عطر افشاني نداره
پسر به سمت كشو ميز آرايش رفت . دستمالي برداشت و برگشت و به جوان داد
پسر: بدون تو مي تونم يا
جوان :ادامه نده .لبخند زيبايي صورتش رو روشن كرد و گفت: هرجا باشي كفتر مني جلدمي...جوان به جلو خم شد ولب هاي پسر رو بوسيد
پسر كه شاد شده بود گفت: نمي خواي جلوي اين دل كندن رو بگيري؟
جوان بدون اينكه جوابي بده به سمت پنجره رفت و جلوي پنجره ايستاد...مامور شهرداري داشت خاك فضاي سبز روبه روي خونه رو عوض مي كرد
پسر هم به جوان و پنجره ملحق شد.نوري كه از بين پرده هاي افقي و فلزي قديمي رد مي شد سايه هاي راه راهي ايجاد كرده بود كه روي صورتشون افتاده بود. صورت هر دو شكل وهم آلودي پيدا كرده بود. جوان شروع كرد به دكلمه:يك روز ناگهان چون چشم من ز پنجره افتد بر آسمان مي بينم آفتاب تو را در برابرم...آه...مي بينم .جوان به فضاي سبز اشاره كرد و گفت: نمي تونم از اين خاك دل بكنم ...اينجا جايي هست كه كودكي كردم خاطره دارم اسير خاطره هاش هستم...هرجا نگاه مي كنم تويي ...منم...مادرم از همين جا رفت آسمون
پسر دستش رو دور كمر جوان حلقه كرد و سرش را روي شانه جوان گذاشت زمزمه كنان گفت:دلم مي خواست مخالفت كني
جوان بغضش رو فرو داد و گفت
جوان ساكت شد.نه اينكه براش غير قابل انتظار بود نه ...درد آور بود ...خيلي ...انقدر كه احساس كرد نفسش بند مي آد. اينجور مواقع غرورش به كمكش مي اومد اما اين بارخبري از غرور نبود
پسر:نمي خواي بدوني كجا؟
جوان:نه عزيزم
پسر: مي خواي بدوني چرا؟
جوان: مي دونم
پسر: قربونت برم كه چراي همه چيز رو مي دوني .حالا اگه گفتي چيه چراش؟
پسر مي دونست جواب جوان يه چيزي شبيه شعر خواهد بوداما اينبار يه چيزي شبيه شعر نبود
چشماي جوان خيس شد...جوان:تو اين جهنم هيچ گلي فضا واسه رشد و عطر افشاني نداره
پسر به سمت كشو ميز آرايش رفت . دستمالي برداشت و برگشت و به جوان داد
پسر: بدون تو مي تونم يا
جوان :ادامه نده .لبخند زيبايي صورتش رو روشن كرد و گفت: هرجا باشي كفتر مني جلدمي...جوان به جلو خم شد ولب هاي پسر رو بوسيد
پسر كه شاد شده بود گفت: نمي خواي جلوي اين دل كندن رو بگيري؟
جوان بدون اينكه جوابي بده به سمت پنجره رفت و جلوي پنجره ايستاد...مامور شهرداري داشت خاك فضاي سبز روبه روي خونه رو عوض مي كرد
پسر هم به جوان و پنجره ملحق شد.نوري كه از بين پرده هاي افقي و فلزي قديمي رد مي شد سايه هاي راه راهي ايجاد كرده بود كه روي صورتشون افتاده بود. صورت هر دو شكل وهم آلودي پيدا كرده بود. جوان شروع كرد به دكلمه:يك روز ناگهان چون چشم من ز پنجره افتد بر آسمان مي بينم آفتاب تو را در برابرم...آه...مي بينم .جوان به فضاي سبز اشاره كرد و گفت: نمي تونم از اين خاك دل بكنم ...اينجا جايي هست كه كودكي كردم خاطره دارم اسير خاطره هاش هستم...هرجا نگاه مي كنم تويي ...منم...مادرم از همين جا رفت آسمون
پسر دستش رو دور كمر جوان حلقه كرد و سرش را روي شانه جوان گذاشت زمزمه كنان گفت:دلم مي خواست مخالفت كني
جوان بغضش رو فرو داد و گفت