Thursday, March 15, 2007

جوان بغضش رو فرو داد و گفت


جوان: بگو عشق من گوش مي كنم
پسر به شوخي گفت:چه بخواي و چه نخواي بايد گوش كني
هردوشروع به خنده كردند
پسر نفس عميقي كشيد و گفت
بالاخره تصميمم رو گرفتم...مي دوني كه... مي خوام برم
جوان ساكت شد.نه اينكه براش غير قابل انتظار بود نه ...درد آور بود ...خيلي ...انقدر كه احساس كرد نفسش بند مي آد. اينجور مواقع غرورش به كمكش مي اومد اما اين بارخبري از غرور نبود
پسر:نمي خواي بدوني كجا؟
جوان:نه عزيزم
پسر: مي خواي بدوني چرا؟
جوان: مي دونم
پسر: قربونت برم كه چراي همه چيز رو مي دوني .حالا اگه گفتي چيه چراش؟
پسر مي دونست جواب جوان يه چيزي شبيه شعر خواهد بوداما اينبار يه چيزي شبيه شعر نبود
چشماي جوان خيس شد...جوان:تو اين جهنم هيچ گلي فضا واسه رشد و عطر افشاني نداره
پسر به سمت كشو ميز آرايش رفت . دستمالي برداشت و برگشت و به جوان داد
پسر: بدون تو مي تونم يا
جوان :ادامه نده .لبخند زيبايي صورتش رو روشن كرد و گفت: هرجا باشي كفتر مني جلدمي...جوان به جلو خم شد ولب هاي پسر رو بوسيد
پسر كه شاد شده بود گفت: نمي خواي جلوي اين دل كندن رو بگيري؟
جوان بدون اينكه جوابي بده به سمت پنجره رفت و جلوي پنجره ايستاد...مامور شهرداري داشت خاك فضاي سبز روبه روي خونه رو عوض مي كرد
پسر هم به جوان و پنجره ملحق شد.نوري كه از بين پرده هاي افقي و فلزي قديمي رد مي شد سايه هاي راه راهي ايجاد كرده بود كه روي صورتشون افتاده بود. صورت هر دو شكل وهم آلودي پيدا كرده بود. جوان شروع كرد به دكلمه:يك روز ناگهان چون چشم من ز پنجره افتد بر آسمان مي بينم آفتاب تو را در برابرم...آه...مي بينم .جوان به فضاي سبز اشاره كرد و گفت: نمي تونم از اين خاك دل بكنم ...اينجا جايي هست كه كودكي كردم خاطره دارم اسير خاطره هاش هستم...هرجا نگاه مي كنم تويي ...منم...مادرم از همين جا رفت آسمون
پسر دستش رو دور كمر جوان حلقه كرد و سرش را روي شانه جوان گذاشت زمزمه كنان گفت:دلم مي خواست مخالفت كني
جوان بغضش رو فرو داد و گفت

Saturday, March 10, 2007

هندونه به اين بزرگي ...اين يك خاطره نيست يك داستان است


پسر ها مثل هر شب سر ساعت 10 تو فضاي سبز محل جمع شدند.تعدادشون معلوم نيست از اينجا كه من دارم مي بينم...راستش من دارم از توي خاطراتم نگاه مي كنم براي همين يه كم تصاوير گنگ هست.شب ها جمع مي شدند يا بهتر بگم جمع مي شديم (هرچي نبود يكي از اركان اون جمع من بودم .بعدا خودتونم تاييد مي كنين)و گراس مي كشيديم .چرا اين كار بد رو مي كرديم؟ خوب هر كدوم از ما حداقل يه بدبختي بزرگ داشت و فكر مي كرد بدبخت ترين آدم محل اونه...حالا بماند كه سطح فكريمون در سطح محل بود و حتي به شهر هم نمي رسيد...بعله مي دونم اين كه نشد دليل حالا بي خيال بشين تعريف كنم ... آره گراس مي كشيديم...خنده برامون قحطي شده بود و با گراس مي تونستيم يه كم بخنديم.هر دفعه يكي يه خاطره بي ربط يا يه جوك بي مزه تعريف مي كردو يك ساعتي مي خنديديم تحت تاثير گراس.اون شب من يه خاطره يادم افتاد از اووووووه كي ؟ موقعيكه 4سالم بود
پسر:چرا دارين چرت مي زنين مگه قرار نبود بخنديم
يكي از بچه ها:والله ما دلمون مي خواد بخنديم اما چيزي نيست كه بهش بخنديم
پسر:من يه خاطره دارم تعريف مي كنم خدا وكيلي بخندين
يكي ديگه از بچه ها:مي خنديم تو كه مي دوني قول ما قوله تازه نخوايم بخنديم هم گراس مي خندونتمون
بچه ها يه كم شارژ شده بودن و دو سه تاشون ريز ريز مي خنديدن
پسر:باشه مي گم ولي وقتي خنديدين به معصوميت بچه گيم نخندين باشه؟به خودم بخندين
بچه ها با هم :اووووووووه
يكي از بچه ها:من كه حسابي ترك تحصيلت قرار گرفتم(احتمالا مي خواسته بگه تحت تاثير)...و اداي من رو در آورد...بالا گفتم يكي از اركان من بودم ولي به خدا فقط همون يه شب رو اسكل شده بودم اونم خود خواسته...چقدر من فداكارم مي بينين؟
پسر:حالا گوش كنين با حاله
من بچه كه بودم عاشق بابام بودم
تعدادي از بچه ها اداي حالت تهوع رو در آوردن
پسر:هر جا بابام مي رفت منم مي رفتم.يه بار بابام داشت با مادرم صحبت مي كرد منم رفته بودم روي بلندي فكر كنم اونا پايين راه پله بودند و من بالا و داشتم با ذوق اون موجود افسانه اي يعني بابام رو نگاه مي كردم...بابام دستاش رو از هم باز كرد فكر كنم داشت براي مادرم مي گفت يه هندونه گرفتم به اين بزرگي منم اون بالا ذوق كردم فكر كردم بابام بهم ميگه بپر بغلم از همون جا شيرجه زدم رو سينه بابا...اون بنده خدا از همه جا بي خبر دستاش همينجوري از هم باز مونده بود حرف تو دهنش خشكيد منم اول با كله خوردم به سينه اش بعدشم افتادم دستم شكست
يكي از بچه ها ميون خنده بقيه بچه ها گفت:عجب خري هستي
حالا همه داشتيم به من مي خنديديم...البته به من الان نه من 4 سالگيم

Thursday, March 01, 2007

مسعود فردمنش عزيز من


خواننده: آقاي نويسنده
صداي آهنگ مسعود فردمنش با حالت داش مشتي :هستي باهام بزن قدش. هستم باهات تا آخرش
آقاي نويسنده:بله؟
خواننده:چرا هميشه غمگين مي نويسين؟
آقاي نويسنده:هميشه كه نه بابا. بعضي وقتها هم خيلي غمگين ننوشتم
من :قربون عمت بري ما كه هر چي ديديم غمگين بود
آقاي نويسنده:اولا من عمه ندارم
مسعود فردمنش:من بچه ايرانم من عاشق ايرانم
خواننده:زكي
من:ببخشين زكي رو براي آقاي نويسنده اومدين يا براي مسعود فردمنش عزيز من؟
خواننده بدون توجه به من رو به آقاي نويسنده كرد و گفت:ادامه بدين لطفا
آقاي نويسنده:دوم هم اينه كه شاد نوشتن يه خورده استعداد مي خواد كه من ندارم
من:داري ...يادت رفته تو سربازي براي بچه ها چه نامه هايي مينوشتي ؟
آقاي نويسنده :آره يادم رفته
من :چقدر لج بازي تو
خواننده:ببخشين شما كي هستين وسط بحث ما خودتون رو نخود آش كردين؟
من:بله حق با شماست من ساكت مي شم
آقاي نويسنده:شايد دفعه بعد يه جوري داستان بنويسم كه حال كني
من :با مني؟
خواننده :باز تو خودتو قاطي كردي؟
من:ببخشيد اگه من از شما دفاع مي كردم انقدر گير بهم مي دادين؟
خواننده:راستش نه
من:اهه !اينجارو ما داريم دعوا مي كنيم آقاي نويسنده داره سيگار مي كشه
آقاي نويسنده:يعني چي سيگارهم نكشم؟
من:نه كار خوبي نيست
خواننده:ببين من اصلا يادم رفت چي مي خواستم به آقاي نويسنده بگم
من:مي خواستي بگي شاد بنويسه
آقاي نويسنده:تو چند خط بالا تر قول دادي خودتو قاطي نكني حذفت مي كنم ها...كاري نداره برام مي دوني كه چيزاي اضافي رو راحت حذف مي كنم
من:خوب بكش سيگار به من چه اصلا
آقاي نويسنده:همون به تو چه
خواننده:ايول الان داشتم فكر مي كردم اگه شاد نمي نويسي حداقل مثل الان دعوا باشه توش
آقاي نويسنده:عجب بابا
من:ما كه عددي نيستيم اما باور كن مي خوايم سوتفاهم رو برطرف كنيم
خواننده:مي خوايم؟مگه شما چند نفري؟
من:ببخشيد اينكه جمع بستم واسه احترام بود
آقاي نويسنده:ولش كن اين خودش رو تو آينه ماچ مي كنه تعجب نكن اگه به خودش ميگه ما
صداي مسعود فردمنش:يكي مي خوام شكل تو باشه گيسوش .بر و روش. حتي به زير ابروش
خواننده:بابا صداي اين آهنگ جواد رو حذف كن از حرف زدنمون
صداي مسعود فردمنش:راه رفتن هات رو بره ياد بگيره. حرف زدن هات رو بره ياد بگيره. ياد بگيره مثل تو خانومي رو
من:اي بابا به اين قشنگي مي خونه
مسعود فرد منش يه لحظه خوندنش رو قطع كرد و رو به من كرد و گفت:انقدر دري وري گفتي كه يادم رفت چي مي خواستم بخونم ...ميشه شما از ما تعريف نكنين
آقاي نويسنده :ببين عشقش تو خواننده ها هم به خودش ميگه ما
مسعود فرد منش بدون اهميت دادن به اين توهين بزرگ ادامه داد خوندنش رو:اگه بياي دوباره كاري برام نداره يه آسمون مي سازم با صد هزار ستاره
خواننده:من كه كلي گيج شدم
آقاي نويسنده:من ديگه نمي نويسم اصلا
من به شوخي گفت:واي نكن اين كار رو
خواننده يه كمي نگاه كرد به من و گفت:همش تقصير تو هست داشتيم معقول حرف مي زديم ها
مسعود فرد منش ادامه داد:شكستي قلبم رو باشه نوش جونت
من بلند شد و مسعود فردمنش رو بوسيد
مسعود فردمنش با همون حالت جاهلي ادامه داد:هر كسي باورت كنه من كه تو رو باور ندارم
من ادامه داد:من نبودم رسوندم كار و به بي وفايي
خواننده:من براي چي اينجام؟
آقاي نويسنده لبخند شرورانه اي زد و گفت:نمي دونم
مسعود فرد منش:پري هات ابرو كمون...مردمونت مهربون
من:دمت گرم مسعود جون

Thursday, February 22, 2007

به افتخار كسيكه مخدر رو كنار گذاشت:خاتم الانبياي غزل:با اجازه از استاد


يه اتاقي بود گوشه باغ و مهندس اون رو انتخاب كرده بود براي هفته اي يه بار پيش هم بودن از اينجا خيلي بزرگتر بود...انجمن داشتيم واسه خودمون...اسم انجمن رو گذاشته بوديم انجمن مهندس...خيلي چيز ياد گرفتيم از اون شب ها
پسر:چي كار مي كردين؟
مرد:چيكار؟شعر هامون رو ميخونديم ...فيلم نقد مي كرديم ...داستان ...خلاصه همه چيز
پسر با شيطنت گفت:همه چيز؟
مرد خنديد و گفت:نه بي ا دب
مرد به فكر فرو رفت
پسر:چي شد...به چي فكر مي كني
مرد:يادمه يه شب اون مرد بزرگ اومد...اون كه شاعري بود براي خودش و بهش مي گفتن خاتم الانبياي غزل
پسر:واي اون هم ميومد اونجا؟
مرد:يه شب اومد...ما خودمون رو به آب و آتيش مي زديم كه شعرهامون رو براش بخونيم...خودمون رو لوس مي كرديم براش ...خر بوديم خوب ...سيگارش رو روشن مي كرديم...چه مي دونم ...اما اون به فكر يه چيز بود...انقدر موند اونشب اونجا كه همه رفتن...بعدا خيلي بعد وقتي كه از اين دنيا رفت مهندس گفت:اونشب مرد بزرگ ازش پول دستي گرفت ...تا هرويين بخره
مرد آهي كشيد و گفت:خدا بيامرزدش

Saturday, February 10, 2007

پرنده مهاجر...تقديم به روح مادر سعيد

دسته دسته پرنده هاي مهاجر آسمان شهر رو زيبا كرده بودند. رهبر پرنده ها به پايين نگاه كرد.چند صد متر پايينتر زير بال همسفر هاش پسر كوچولويي با مادرش داشتن به بالا نگاه مي كردن.پسر كوچولو دست مادر رو گرفته بود و سرش رو تا اونجا كه مي تونست عقب برده بود تا همه پرنده هارو ببينه . شكل هشت مانندي شبيه شكل دسته پرنده هاي مهاجر بين دست هاي مادر و پسر بوجود اومده بود.رهبرپرنده ها از كشف شباهت بين اين دو شكل لذت برد و با خودش گفت:اون پسر خيلي خوشبخته كه پيش مادرش هست...آهي كشيد .نگاهش رو از زمين گرفت و به جلو نگاه كرد
مامان پرنده ها دارن كجا مي رن؟ اينجانمي مونن؟اينجا رو ديگه دوست ندارن؟
مادر پسرش رو بغل كرد و گفت:هنوزم دوست دارن عزيزم .دارن ميرن پيش بهار. تو سرنوشتشون نوشته كه به عشق بهار سفر كنند .گلكم پرنده ها هيچوقت يه جا نمي مونن
مامان بهار همونيه كه عيد ميشه؟
آره عزيزم
مامان كي به پرنده ها ياد داده برن؟
خدا عزيزم
خدا چه شكليه مامان؟
خدا شكله بهاره عزيزم
پس پرنده ها ميرن پيش خدا؟
آره عزيزم ميرن پيش خدا
مامان بهار شكل گله مگه نه؟
آره عزيزم...شكل تو...شكل گل
مامان ما كه اينجا گل داريم چرا نمي مونن همين جا...كنار گل هاي ما؟منم كه اينجام.مگه من شكل گل نيستم؟
اينجا بودن عزيزم حالا بايد برن جايي كه يه پسر كوچولوي خوشگل و گل ديگه مثل تو اونجا هست
مامان اون شكل منه؟
آره عزيزم
مامان خدا شكل بهاره ...بهار شكل گل ...مامان گل هم شكل منه...من شكل خدام ...اون پسر كوچولو شكل من
پسر كوچولو قيافه متفكرانه گرفت مامانش رو بوسيد و گفت:مامان فهميدم خدا چه شكليه
مادر لبهاي پسر رو بوسيد و با خودش گفت خدا رو بوسيدم

Monday, January 22, 2007

خدا


صداي در رشته افكار جوكر رنگي را پاره كرد
جوكر سياه و سفيد كه مشغول خواندن كتاب هري پاتر بود شروع به نق زدن كرد و گفت:معلوم نيست چرا تو اين قسمت جاي پرفسور اسنيپ خاليه
جوكر رنگي به سمت در رفت و در را باز كرد.مردي با شنل سياه و موهاي لخت و صورتي بي حالت جلوي در ايستاده بود
جوكر رنگي لبخندي زد و گفت:بفرماييد تو پرفسور
پرفسور اسنيپ وارد شد
جوكر سياه و سفيد با دهاني باز به پرفسور نگاه كرد
جوكر رنگي صندلي را جلو كشيد و پرفسوررا به نشستن دعوت كرد
جوكر رنگي رو به جوكر سياه و سفيد كه سرجايش خشك شده بود و گويي تحمل درك موضوع را نداشت كرد و گفت:نمي خواي به پرفسور خوش آمد بگي؟آخه تو و من ميزبانيم ...خنديد و با ملايمت جوكر سياه و سفيد رو بوسيد و آرام گفت:يادت نرفته كه ميزبانيم ... رفته؟
جوكر سياه و سفيد براي لحظه اي حضور پرفسور اسنيپ را نديده گرفت و گفت:چطور ممكنه يه كاراكتر از كتاب بيرون بياد
جوكر رنگي سه ليوان مشروب آماده كرد
ليوان ها را روي ميز گذاشت
پرفسور اسنيپ ليوانش را به دست گرفت ومشروب را مزمزه كرد
جوكر سياه و سفيد هم مشروبش را يكسره سر كشيد
حالا حال بهتري داشت
پرفسور اسنيپ رو به جوكر سياه و سفيد كرد و گفت:چرا بايد از حضور من تعجب كني؟آيا بودن كنار جوكر رنگي چيزي نصيب تو نكرده... شايد تو كاراكتر نيستي .پرفسور با طعنه ادامه داد: يا شايد فراموش كردي؟
جوكر سياه و سفيد سرش را پايين انداخت و گفت:فراموش كردم
پرفسور رو به جوكر رنگي كرد و گفت:بين كاراكتر ها شايع شده شما چيزي راجع به خالق اصلي مي دونين
جوكر رنگي:خوب من به يك نكته پي بردم كه خيلي آشكار بوده اما كمتر كسي به اون توجه كرده...پرفسور اجازه مي دين خالق اصلي رو خدا نام گذاري كنم؟
پرفسور تاييد كرد
جوكر رنگي اضافه كرد:خالق اصلي كه از اين به بعد به نام خدا مي شناسيمش كسي است كه با وجود داشتن قدرت بي نهايت و علم بي حد وحصر در حاليكه در همه فضايل از ديگران برتر است مظلوم ترين موجود هستي است
پرفسور اسنيپ نگاهي به جوكر رنگي انداخت و گفت: به اين دليل كه با وجود تمام اينها و با وجود اينكه به ما نزديك هست اما ما حضورش رو احساس نمي كنيم يا اينكه بيشتر موجودات متفكر نزديكي او رو به خودشون احساس نمي كنند و يا فراموش كردند...و با تاكيد روي كلمه فراموش موجبات معذب شدن جوكر سياه و سفيد را فراهم كرد
جوكر رنگي لبخندي زد و گفت:دقيقا
پرفسور ادامه داد:اين چيزي بود كه من هم به اون رسيده بودم...اما براي اطمينان بيشتر و اينكه بدونم آيا چيز مهمتري يا سند و مدركي در مورد وجود يا عدم وجود خالق اصلي در دست داري به اينجا اومدم.لحظه اي مكث كرد و ادامه داد:تو بايد عاشق خالق اصلي باشي اينطور نيست؟
جوكر رنگي :همينطوره پرفسور

Friday, January 12, 2007

شعبده بازي خدا

مادر بزرگ بعد از شام پرتقالي پوست كند وبراي نوه عزيزش آورد
علاقه بين اونها وصف نشدني بود. بعد از فوت پدر بزرگ با هم زندگي مي كردند.هواي هم رو داشتند.هر دو تو زندگي سختي زيادي كشيده بودند.حالا تو اين دنياي بزرگ فقط همديگر رو داشتند
پسر روي مادر بزرگ رو بوسيد و شروع به خوردن كرد.كم كم احساس كرد كه ميوه توي گلوش گير كرده.به سمت آشپزخانه رفت و يك ليوان آب خورد.اما نفسش هر لحظه بيشتر مي گرفت
پسر در حاليكه دست و پاش بي حس و تنفس براش سخت ترمي شد با صدايي كه به زور از ته حلقش در مي اومد مادر بزرگش رو صدا كرد
مادر بزرگ لنگ لنگان به طرف نوه عزيزش دويد.هر دو فكر مي كردند ميوه اي كه چند لحظه قبل پسرخورده بود توي گلوش گير كرده .پسربا اشاره از مادر بزرگ خواست تا به پشتش ضربه بزنه شايد راه تنفسش باز بشه.مادر بزرگ با تمام وجود به پشت پسرضربه مي زد تا راه تنفس پسر رو باز كنه.دست و پاهاي پسر كم كم اون درد شديد رو حس نمي كرد.همينطور كه خفگي به سمت قفسه سينه اش مي رسيد ضربات كم جان مادر بزرگ رو هم ديگه حس نمي كرد .حالا از بالا به خودش نگاه مي كرد.مرگ سختي بود دردناك و وحشت آور.مادر بزرگ كنار جسد پسرنشسته بود و با صداي بلند گريه مي كرد.پسر فرشته اي رو كنار خودش ديد.ازفرشته سوال كرد :چي شد ؟فرشته مرگ جواب داد:انتظار نداشتي غم و تنهايي دق مرگت كنه؟پسرپرسيد:پس پرتقال؟فرشته مرگ خنديد و گفت:تو دق كردي...پسربه مادر بزرگ نگاه مي كرد.ناله هاي مادر بزرگ رو نمي تونست تحمل كنه.وقتي زنده بود حتي فكرش رو هم نمي كرد كه روحش بعد از مرگ بتونه گريه كنه. تا وقتي زنده بود غرورش بهش اجازه گريه نمي داد و حالا روحش داشت زار زار براي مادر بزرگش گريه مي كرد.مادر بزرگ گاهي روي جسد نوه خم مي شد و گاهي به صورت خودش چنگ مي زد و خدا روصدا مي كرد. خدااااااااااااااااااااااااا....چهره فرشته مرگ تغيير كرد و تبديل به فرشته اي ديگر شد.فرشته جديد دستش رو روي سينه پسرگذاشت .پسراحساس خفگي كرد.وحشتناك تر از دفعه قبل.درد دست و پاهاش رو تسخير كرد و روحش كرخت شد و ...نگاهي به مادر بزرگ انداخت.مادر بزرگ مي بوسيدش و از خدا تشكر مي كرد كه نوه عزيزش رو بهش برگردونده.پسرمادر بزرگ رو بغل كرد و عاشقانه بوسيد

Sunday, December 24, 2006

بچه هاي رديف جلو...براي كسي كه نمي خواهد صدايش را بشنوند

سالن تاريك بود
صداي زير درام شروع كنسرت رو اعلام كرد
چند ثانيه گذشت تا گوشهاهماهنگي ميخكوب كننده درام و گيتار بيس, شروع محبوبترين آهنگ خواننده رو به ياد بيارند
گيتار الكتريك شروع به نواختن كرد. نور كوچكي روي سه نوازنده افتاد
بچه هاي رديف جلو شروع به سوت زدن كردند . همه سالن غرق تشويق شد
درام صداي گيتار بيس رو توي خودش حل كرد و هارموني زيبايي با گيتار ليد بوجود آورد
رقص دستهاي خواننده روي گيتار ليد محسور كننده بود
حالا همه منتظر صداي خشن خواننده بودند.لبخندي روي صورت خواننده پيدا شد. با خودش گفت :ديگه نميخوام صدام رو كسي بشنوه.دست از نواختن برداشت.گيتار رو به زمين كوبيد و سن رو ترك كرد

Thursday, December 14, 2006

تن تو كو

پسر كنار پنجره نشست و به رگبار تگرگ خيره شد. نسيم خنكي از درز پنجره داخل اتاق مي وزيد. خنكي اجباري ولي خوشايندي بود
تنها نشستي
شاپرك روي شانه پسرنشست و با پرهاي ظريفش گونه هاي پسررا نوازش كرد
پسر گفت:اين هوا تورو هم خونه نشين كرد؟
شاپرك گفت:آره
پسرآهي كشيد و گفت: غم هاي من ...سكوت من ... تنهايي من رو مي فهمي...تنهايي من و معصوميت تو با هم جور شده
شاپرك گفت:وقتي ديدمت واسه اولين بار...نجابت و غمت من رو ياد يه برگ انداخت...ميدوني يه برگ بود كه باهاش دوست بودم...خيلي با شكوه بود...وقتي همه برگها ريخته بودند اون تنهاي تنها مونده بود و توي زمستون روي بالاترين شاخه زندگي مي كرد و منتظر بهار بود...تكيه كلامش هم اين بود"خورشيد بيرون مياد باز
پسرگفت:يادم مياد تني بود مهربون ...به مهربوني تو... تكيه گاهم بود...خاطراتم با اون تن هيچوقت از يادم نميره حتي اگه موريانه ها مغزم رو بخورند
صداي خنده كريهي از موريانه هايي كه توي سقف لونه كرده بودند بلند شد
شاپرك اخمي كرد و گفت:به اونا توجه نكن
موريانه اي جيغ زد: ما صبر مي كنيم
حالا همه موريانه ها با هم جيغ مي كشيدند



Sunday, December 03, 2006

خاطره :آخرين ديدار

اگر دل دلبره ، دلبر کدومه؟ وگر دلبر دله ، دل را چو نومه؟
اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم که این چونست و آن چون
مامان ...مامان عمو شيرازي اومده پول بده
مادر در حاليكه داشت براي پسر كوچولوش آب ميوه ميگرفت و با اون محبت هميشگيش به پسرعزيزش نگاه ميكرد پول را بهش داد
بشم، واشم از این عالم بدر شم بشم از چین و ماچین دورتر شم
• بشم از حاجیان حج بپرسم که این دیری بسه یا دورتر شم
پسر كوچولو پول رو گرفت و به مامان گفت مامان يعني چي؟ عمو شيرازي چي گفت؟مامان دستي به صورت پسر كشيد و گفت نميدونم عزيزم اما... بوي جدايي ميده
عمو شيرازي پيرمردي بود كه لباس هاي كهنه مي پوشيد و شلوارش فقط تا بالاي قوزك پاش بود كفش پاش نميكرد و ريش بلند و صورت سياهي داشت.صبح ها كه ميشد راه ميفتاد تو كوچه ها و شعراي بابا طاهر رو ميخوند وسهم اون روزش رو از خونه ها ميگرفت
دلا، خوبان دل خونین پسندند دلا خون شو ، که خوبان این پسندند• متاع کفر و دین بی مشتری نیست گروهی آن ، گروهی این پسندند
عمو شيرازي ...عمو شيرازي وايسا
عمو شيرازي وايساد پسر كوچولو دويد و پول رو بهش داد...توي اون كوچه تنها پسري بود كه عمو شيرازي بوسش ميكرد
اينبار عمو شيرازي دستش رو گذاشت زير چونه پسر كوچولو و لباش رو بوسيد
پسر:عمو اون شعر رو بخون كه من دوست دارم
عمو شيرازي خوند:ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد• بسازم خنجری نیشش ز پولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
عمو راه افتاد و رفت
استاد...
استاد ادبيات با صداي يكي از دانشجويان از فكر عميق بيرون اومد
استاد:آه...بفرماييد
دانشجو:استاد براتون نگران شدم چند دقيقه اي هست كه كسي تو كلاس نيست ولي شما نشستين وبه ديوار خيره شدين
استاد گفت:شب تاریک و راه باریک و من مست و قدح از دست ما افتاد
شاگرد با شادي گفت:بابا طاهر