Tuesday, July 15, 2008

بچه که بودم عاشق حضرت علی بودم.تولدش مبارک


لا له لا له لا له له له لا لا
صدای دف بلند تر شد
لا له لا له لا له له له لا لا
علی خوشگله وارد حیاط شد و کنار در نشست
پیر دستگیر داشت می خوند:این کج و راست می روی باز چه خورده ای بگو ...مست و خراب می روی خانه به خانه کو به کو
علی خوشگله یه کم دیر اومده بود...تقریبا مثل همیشه.حالا همه درویش ها وسط حیاط ایستاده بودند و چرخ می زدند
علی گیتاریست شروع به زدن ملودی کرد. علی گیتاریست با علی خوشگله فرق داره یه کم اسماشون شبیه هم هست
پیر دستگیر خوند:با که حریف بوده ای بوسه ز که ربوده ای...زلف که را گشوده ای حلقه به حلقه مو به مووووووووووووووووووووووووو...پیر دستگیرکلمه مو رو خیلی کشید
علی درامر شروع به زدن درام کرد.این علی درامر هم با علی خوشگله و علی گیتاریست فرق داره
دراویش رقص رو تندتر کردند
پیر دستگیر اومد وسط و خوند:با که حریف بوده ای ...با که حریف بوده ای...ما که حریف بوده ایم...با که حریف بوده ای...با که حریف بوده ای...چشمه کجاست تا که من آب کشم سبو سبو
صدای گیتار الکتریک بلند شد
علی خوشگله لباساش رو در آورد و اومد وسط جمع و شروع به چرخیدن کردن کرد.جماعت ایستادند تا علی خوشگله رو ببینند مثل همیشه.صدای سازها قطع شد.علی خوشگله می چرخید تند تر تند تر
پیر دستگیر شروع به خوندن کرد:پر شد از عشق علی اعضای من
دف شروع کرد...درام شروع کرد...فلوت شروع کرد...گیتار شروع کرد
علی خوشگله خوند:هو حق و حق هو علی مولای من...هو حق و حق هو علی مولای من...هو حق و حق هو علی مولای من...علی مولای من...علی علی مولای من
جماعت درویش شروع به چرخیدن کردند.علی خوشگله وسط می چرخید
پیر دستگیر شروع به خوندن کرد:ای به سر زلف تو سودای من...وز غم هجران تو غوغای من...لعل لبت شهد مصفای من...عشق تو بگرفته سر و پای من...من شده تو آمده بر جای من
همه ساکت شدند و علی خوشگله خوند:هو حق و حق هو علی مولای من...هو حق و حق هو علی مولای من...هو حق و حق هو علی مولای من...علی مولای من...علی علی مولای من

Friday, July 11, 2008

همزیستی مسالمت آمیز دو انگل...تقدیم به خودم که از مورچه متنفرم


!کوتاه
ها؟چته داد می زنی؟
!اینکار رو نکن برات خوب نیست
.چشم
!عوضش اونکار رو بکن خیلی خوبه
.چشم
!انقدرهم نگو چشم
چی بگم؟
.بگو ای به چشم
برو بابا دیوونه تو کی هستی اصلا؟
من کی هستم؟من خودتم کوتاه.خودت کی هستی که من رو می بری زیر سوال بدبخت دهاتی پاپتی روانی

Friday, June 27, 2008

تَرَسَمَ تَرکَ

دو تا پسر یه روز صبح تصمیم گرفتند دنبال سوژه سکسی برند.از خونه هاشون خارج شدند و با هم راه افتادند تو خیابون.اولین کسی رو که دیدند یه خانوم خیلی خوشگل وسکسی بود.بهش پیشنهاد سکس دادند. خانوم با مهربونی گفت:من مامانتون هستم و دلم نمی خواد با بچه هام سکس داشته باشم.پسرها یه کم تو ذوقشون خورد ولی به راهشون ادامه دادند تا به یه دختر خوشگل و جوون رسیدند.بهش پیشنهاد سکس دادند . دختر با خنده و ناز گفت:داداشای خنگم من حاضر نیستم با شما سکس داشته باشم.پسر ها که سرخورده شده بودند به هم با تعجب نگاه کردند ولی باز به راهشون ادامه دادند.تو راه یه پسر خیلی خوشگل رو دیدند.با شک و کمی ترس بهش پیشنهاد سکس دادند . پسر خوشگل با عصبانیت سرشون داد زد که:شما داداشای بدی هستید و به حالت قهر از اونها دور شد. پسر ها از این همه پیاده روی خسته شده بودند.دیگه شب شده بود.پسر اولی از پسر دومی خواهش کرد که شب رو تو خونه اون بخوابه.پسر دومی قبول کرد و به خونه پسر اولی رفت . اونها تا صبح تو آغوش هم خوابیدند

Saturday, June 21, 2008

سه گانه

حرمان
پسرازخیابان داخل کوچه شد. مرد میانسالی آرام آرام در خم کوچه به سمت خیابان قدم می زد............به هم رسیدند.پسر کارت ویزیتش را به مرد داد............پسر به مرد نگاه می کرد.مرد راه خود را به سمت خیابان ادامه داد بدون آنکه چشم از کارت بردارد
هوس
پسر از خیابان وارد کوچه شد.مرد میانسالی را در خم کوچه دید.بهم رسیدند و پسر کارت ویزیتش را به مرد داد و به رفتن ادامه داد.........پسر برگشت و نگاه کرد.مرد بدون اینکه چشم از کارت بردارد به سمت خیابان می رفت
طلاق
پسر ازخیابان وارد کوچه شدومرد میانسالی را در خم کوچه دید.بهم رسیدند و جوان کارتش را به مرد داد......... مرد بدون اینکه چشم از کارت بردارد به سمت خیابان میرفت

Saturday, June 14, 2008

با مهر تقدیم به دوستایی که رو خودشون عیب می ذارن ...MR. zo'afa


تو قدر خويش نداني ز دردمندان پرس
كز اشتياق جمالت چه اشك مي‌ريزند
"سعدی"
دایی احمدم (روحش شاد)یه دوستی داشت اسمش آقای ضعفا بود.آقای ضعفا معلم بود. خیلی چیزا ازش یاد گرفتم .آقای ضعفا وقتی چیزی یاد می داد اینجوری نبود که بگه این کار درسته یا نادرست.یه احساس بهم می داد منم می گرفتم حرفش رو.یادمه یه بار من رو برد حموم.داشت پشتم رو لیف می کشید .بهش گفتم:عمو من رون پام از جاهای دیگم خیلی بزرگتره( بچه های محل به این قضیه گیر داده بودند و منم خجالت می کشیدم) آقای ضعفا چی گفت؟هیچی...فقط با صدای بلند خندید.صدای خندش تو حموم پیچید.از اون روز به بعد دیگه نه خودم به رون پام گیر دادم نه گذاشتم کسی گیر بده

Thursday, June 05, 2008

شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم ...به جلد رهگذر اما در انتظار تو بودم


Sunday, May 18, 2008

افراد قابل توجه

«مادر آهن‌ربای قلب و ستاره قطبی چشم کودک است»
لطفا قبل از خواندن داستان برای مادر انرژی دعا کنید
جوکر سیاه و سفید سخت مشغول بازی پوکر بود ورقابت بین اون و آس دل و آس پیک شدید .هر سه پیشنهاد بالا می دادند.دیلر اعلام استراحت کرد.جوکر سیاه و سفید لیوان مشروبی به دست گرفت و به سمت جوکر رنگی که گوشه ای از سالن ایستاده بود رفت
جوکر رنگی:بازی قشنگ شده
جوکر سیاه و سفید:فول هاوس دارم
جوکر رنگی لبخندی زد و گفت:به هیچ کس حتی من نگو چی داری
جوکر سیاه و سفید پرسید :حوصله ات سر نرفته
جوکر رنگی:نگاه کن
اشاره جوکر رنگی به سمت خشت ظاهرا دیوانه ای با لبخند زیبایی رو لبهاش بود.خشت انگشتهای فلج و گردن کج شده داشت با اینحال در حالیکه داشت جواب خشت پیر پولداری رو به آرومی و لبخند می داد موج آرامش بخشی رواز طریق نگاه به جوکر سیاه و سفید بخشید
جوکر سیاه وسفید با آرامش خاصی پرسید:من تا حالا ندیده بودمش .چطوری متوجه اون شدی
جوکر رنگی:یکی دوتا نگاه دقیقتر کافیه برای اینکه توجهت به اشخاص غیر قابل توجه جلب شه

Friday, May 02, 2008

وحشت یعنی ترس از تنهایی


Tuesday, April 22, 2008

یقین.تقدیم به همه دوستایی که رفتن عشقو باور نمی کنن


بچه تو چی می خوای هر شب می آی تو این کوچه راه می ری؟ پیرزن با خنده ادامه داد:زنگ بزنم پلیس بیاد جمعت کنه؟با توام پسره شیطون
پسر سرش رو بلند کرد و به چشمای پیرزن زل زد
پیرزن نگاه پسر رو دنبال کرد و به عمق چشمای پسر رفت نگاهش...جز قرمزی و اشک هیچی ندید
پیرزن با لحن شوخش ادامه داد:حالا بغض نکن مادر من که چیزی نگفتم
و اینبار واقعا بغض پسر ترکید.صدای گریه کردنش به گوش پیرزن خیلی ناز اومد.پیرزن خندید و گفت:مرد که گریه نمی کنه مادرجون...بیا پیشم بشین ببینم چته تو
پیرزن روی سکوی جلوی خونه جا برای پسر باز کرد.ولی پسر هق هق کنان درست همونجایی که وایساده بود روی زمین نشست.پیرزن مهربونتر گفت:مادر می گم بیا پیش من چرا رو خاکها می شینی؟نترس دندونامو در آوردم نمی خورمت
پسر نگاهش رو به چشمای خشک و خالی از رطوبت و خاکستری پیرزن انداخت و گفت:آخه گفته بود غیر من هیچکیو نداره...آخه گفته بود عاشق منه...آخه مگه می شه یادش رفته باشه...دوباره شروع به گریه کرد
پیرزن نگاه می کرد...پسر هق هق کنان گفت:انقدر براش شعر گفتم...انقدر براش آهنگ زدم...این همه تو این کوچه باهم قرار گذاشتیم...گفت بر می گرده... می دونم می آد سراغم ...من می دونم .باز هم گریه امونش نداد
پسر سرش رو بلند کرد...جلوی چشمش یه لیوان آب دست پیرزن دید.پیرزن:بخور مادر خنکه خوبه بعد گریه
پسر آب رو تمام خورد . گلوش خنک شد...مثل سیگاری که بعد مشروب بکشی و تازه بفهمی مشروب چی هست آب خنک تازه گریه اش رو به یادش آورد...پیرزن دیگه بهش گیر نداد که گریه نکن...فهمیده بود که دیگه این باورش نمی شه عشقش نمی آد...فهمید که این رفت تو زندگی انتظاری...چه میدونه آدم شاید هفت سال هشت سال دیگه بتونه کنار بیاد با شکستش...پیرزن زیر لب گفت:قدم بزن پسر جون...هر شب قدم بزن و شعر بخون

Saturday, April 12, 2008

با تمام دقت کودکانه