تن تو كو
پسر كنار پنجره نشست و به رگبار تگرگ خيره شد. نسيم خنكي از درز پنجره داخل اتاق مي وزيد. خنكي اجباري ولي خوشايندي بود
تنها نشستي
شاپرك روي شانه پسرنشست و با پرهاي ظريفش گونه هاي پسررا نوازش كرد
پسر گفت:اين هوا تورو هم خونه نشين كرد؟
شاپرك روي شانه پسرنشست و با پرهاي ظريفش گونه هاي پسررا نوازش كرد
پسر گفت:اين هوا تورو هم خونه نشين كرد؟
شاپرك گفت:آره
پسرآهي كشيد و گفت: غم هاي من ...سكوت من ... تنهايي من رو مي فهمي...تنهايي من و معصوميت تو با هم جور شده
شاپرك گفت:وقتي ديدمت واسه اولين بار...نجابت و غمت من رو ياد يه برگ انداخت...ميدوني يه برگ بود كه باهاش دوست بودم...خيلي با شكوه بود...وقتي همه برگها ريخته بودند اون تنهاي تنها مونده بود و توي زمستون روي بالاترين شاخه زندگي مي كرد و منتظر بهار بود...تكيه كلامش هم اين بود"خورشيد بيرون مياد باز
پسرگفت:يادم مياد تني بود مهربون ...به مهربوني تو... تكيه گاهم بود...خاطراتم با اون تن هيچوقت از يادم نميره حتي اگه موريانه ها مغزم رو بخورند
صداي خنده كريهي از موريانه هايي كه توي سقف لونه كرده بودند بلند شد
شاپرك اخمي كرد و گفت:به اونا توجه نكن
موريانه اي جيغ زد: ما صبر مي كنيم
حالا همه موريانه ها با هم جيغ مي كشيدند
پسرآهي كشيد و گفت: غم هاي من ...سكوت من ... تنهايي من رو مي فهمي...تنهايي من و معصوميت تو با هم جور شده
شاپرك گفت:وقتي ديدمت واسه اولين بار...نجابت و غمت من رو ياد يه برگ انداخت...ميدوني يه برگ بود كه باهاش دوست بودم...خيلي با شكوه بود...وقتي همه برگها ريخته بودند اون تنهاي تنها مونده بود و توي زمستون روي بالاترين شاخه زندگي مي كرد و منتظر بهار بود...تكيه كلامش هم اين بود"خورشيد بيرون مياد باز
پسرگفت:يادم مياد تني بود مهربون ...به مهربوني تو... تكيه گاهم بود...خاطراتم با اون تن هيچوقت از يادم نميره حتي اگه موريانه ها مغزم رو بخورند
صداي خنده كريهي از موريانه هايي كه توي سقف لونه كرده بودند بلند شد
شاپرك اخمي كرد و گفت:به اونا توجه نكن
موريانه اي جيغ زد: ما صبر مي كنيم
حالا همه موريانه ها با هم جيغ مي كشيدند