Friday, September 07, 2007

Saturday, August 25, 2007

شهر زشتها -تقدیم به خودم


بدویین بیاین ببینین .یالله...اومدن...خیلی هستن.تا حالا این همه خوشگل یه جا ندیده بودم.بدویین
جمعیتی از زشت رویان به سمت تنها درمانگاه شهر که همیشه بدون بیمار بود دویدند
تعداد خوشگلها به صد نفر می رسید اما این تعداد در برابر هزاران زشترو کم به نظر می رسید
هی اینجا رو این یکی رو ببینین چه خوشگله
همه داشتند به پسر کوچکی اشاره می کردند که بیهوش روی تخت کثیف بیمارستان افتاده بود

Sunday, August 12, 2007

یک لیوان شراب


جوکر رنگی سه لیوان و تنگ مشروب را روی میز گذاشت
جوکر سیاه و سفید:مهمون داریم؟
جوکر رنگی:بله
جوکر سیاه و سفید:آفریدگار؟
جوکر رنگی:نه عزیزم
جوکر سیاه و سفید:پرفسور اسنیپ؟
جوکر رنگی:نه
جوکر سیاه و سفید:پس کی؟نکنه آس دل یا سرباز دل
جوکر رنگی:بازرس ژاور
جوکر سیاه و سفید:ژاور؟چرا اون رو دعوت کردی.من کوزت رو ترجیح می دادم
جوکر رنگی:کوزت آرزو کرد ای کاش هیچ کس سایه نداشت.می دونی که ژاور استاد پیدا کردن آدم ها با تعقیب کردن سایه هاشون بود.از موقعیکه آفریدگار آرزوی کوزت رو برآورده کرد ژاور تبدیل به موجود ترحم برانگیزی شد.امشب دعوتش کردم تا کمی آرامش پیدا کنه

Sunday, July 29, 2007

شیاطین

آدام در گوش کریس گفت:همین الان آبراهام از دیوید می خواد که به کلیسا بریم.آبراهام گفت:دیوید بیا بریم کلیسا.کریس تعجب کرد.بار چندمی بود که پیش بینی های در گوشی آدام درست از آب در می آمد
به کلیسا که رسیدند آدام در گوش کریس گفت:الان آبراهام پیشنهاد می کند که بالای برج کلیسا بریم.آبراهام رو به بچه ها کرد و گفت:دلم می خواد بالای برج رو ببینم.شیفتگی کریس نسبت به آدام چند برابر شد.آدام همیشه درست پیش بینی می کرد
وقتی داشتند پله هارو بالا می رفتند آبراهام آدام را کناری کشید و گفت:حالا نوبت منه.آدام مخالفت کرد.آبراهام که صداش از شهوت می لرزید گفت:نقش ها رو عوض می کنیم تو خورشید و خواهی داشت و من ماه رو
گردش بالای برج تمام شد و به پایین راه پله رسیدند.پدر روحانی در حالیکه سینی پر از کیک های کوچک سیب در دست داشت رو به کریس و دیوید کرد و گفت:پسران عزیزم امیدوارم که از کیک های من خوشتون بیاد...آغوش کلیسای من به رو ی شما همیشه باز هست.پدر رو به آدام و آبراهام کرد و چشمکی زد و گفت:حالا ابر رو هم در اختیار دارید

Friday, July 13, 2007

شاهد




اشخاص فیلمنامه
پسر آبی
پسر زرد
عارف
زمین
خارجی.خانه عارف-شب
از سمت راست دو پسر با لباسهای آبی و زرد وارد کادر می شوند.به سمت در خانه عارف می روند و در می زنند
داخلی.خانه عارف-شب
خانه عارف یک اتاق دارد.بدون لوازم خانگی.هفت شمع نور اتاق را تامین کرده اند.عارف پیرمردی است کمی چاق که سبیل دارد.عارف سمت چپ کادر نشسته است.سمت راست کادر دو پسر نشسته اند
پسر آبی:ما یک کتاب خواندیم
پسر زرد:در انتظار گودو
پسر آبی:حالا فکر می کنیم امام زمانی در کار نیست
پسر زرد:سر کاریم؟
عارف نگاهشان می کند و لبخند می زند
عارف:گوش کنید
صدای زنی خارج از کادر به گوش می رسد
قصه سرخترین پیرهن را ماندن و زخمه زدن بر جانش
کوفتن یاس سپیدش را بر در
تشنگی در حرم امنش را
همه را می دانم
پسر آبی و زرد با تعجب به هم نگاه می کنند
پسر آبی:صدای کی بود؟
عارف:می فهمید اما از یادتان خواهد رفت
زنی زیبا ,عینکی,خاک آلوده و پا برهنه از سمت چپ کادر وارد می شود
عارف معرفی می کند
ایشان زمین هستند
زمین:مصطفی (ص)به من گفت مهدی(عج)خواهد آمد
دو پسر بی هوش شدند

Sunday, July 01, 2007

آینه تخت


پسر کوچولو شمرده شمرده داستان پینوکیو را برای پدرش می خواند:...پینوکیو...بعد از...چند...لحظه...تبدیل به...یک...الاغ کامل...شد...کمکدارم...کمکدارم...پدر:کمک دارم خر می شوم.کودک ادامه داد:کمک دارم خر می شوم
پسر کوچولو خندید و به سمت آینه رفت.تصویر خودش را نگاه کرد.دست راستش را بالا برد.تصویر پسر دست چپش را بالا برد.پسر کوچولو زبانش را درآورد.تصویر پسر بوسیدش
صدای پدر می آمد:اینور جو پریدم...اونور جو پریدم...خودم رو تو آب دیدم
پدر لرزید.پسر کوچولو گفت:چی شد بابایی؟پدر آرام گفت:فرشته مرگ رد شد و ادامه داد:سرد بود لرزیدم

Sunday, June 17, 2007

قدمهای گناه آ لود


طلبه جوان سرش را پایین انداخت وبه سمت مسجد رفت
بوی خوشی احساس کرد . زیر چشمی نگاهی به سمت چپ انداخت .صندل قهوه ای و شلوار جین آبی و کمی از تی شرت سبز خوشرنگی را دید.استغفرالله ... وسوسه شد صورت صاحب لباس را ببیند
به راهش ادامه داد
باز عطر وسوسه انگیز...زیر چشمی نگاهی به سمت راست کرد.همان لباسها...سرعت قدمهایش را بیشتر کرد
وارد مسجد شد . در ذهنش صورت صاحب عطر را تجسم کرد
بر محمد آل محمد صلوات
حاج آقا تشریف آوردند
طلبه به کناری رفت تا حاج آقا راحتتر رد شود
مردی به طلبه گفت:حاج آقا بفرمایین مردم منتظرند

Tuesday, June 05, 2007

تفنگ بازی


صدای ترقه تفنگ اسباب بازی پسر کوچولوی پیراهن قرمز کوچه را پر کرد.همبازی پیراهن آبی اش دستش را روی سینه اش گذاشت و ادای مردن را در آورد و به دیوار کاهگلی تکیه زد.بالای سر پسر کوچولو پنجره درب و داغانی به رنگ سفید توی چشم می زد.شاپرک کوچکی از پنجره وارد اتاق نم گرفته و نیمه روشن شد
پیرمرد نحیف و ژنده پوشی سرش را روی زانو گذاشته بود و گریه می کرد.مرد بلند قد و زیبایی بالای سرش ایستاده بود.پیرمرد سر از زانو برداشت و با التماس به مرد نگاه کرد.مرد لبخندی زد :اصرار نکن
پیرمرد:نوه ام... تورو خدا آقای حضرت عزراییل اجازه بدید یه بار دیگه ببوسمش

Thursday, May 17, 2007

تجلی


بسم الله الرحمن الرحیم...صدایی نبود جز صدای خودم.الحمدالله الرب العالمین...اتصال برقراره می تونید صحبت کنید.مکالمه شروع شده بود.دلم خیلی برای خدا تنگ بود و حالا داشتم صحبت می کردم باهاش.الرحمن الرحیم...الو؟
پشت خطی دارم...شماره آشناست...شیطان
الو... می بخشی می تونی صبر کنی؟دارم با خدا حرف می زنم
شیطان:می دونم
مرسی
مالک یوم الدین...خدایا می شه کاری کنی فقط خودت و خودم باشیم؟یه کاری کن شیطان بره
شیطان:از خودم بخواه
کوتاه:می ری؟
شیطان:نه نمی رم هر جا خدا هست منم هستم.قرارمون همینه
کوتاه:اما اینجوری نمیشه خدایا .تو باید همه جا باشی نه شیطان
تماس برقرار نیست

Monday, May 07, 2007

ما


جوکر سیاه و سفید با بی حوصلگی کانالهای تلویزیون رو عوض می کرد. دعوت نامه آس دل به بازی پوکر را برای بار چندم خواند.در باز شد. جوکر رنگی با تابلوی بزرگی وارد شد
جوکر رنگی : کمک کن تابلو رو به دیوار بزنیم
جوکر سیاه و سفید مشتاقانه بلند شد و به سمت تابلو رفت.باهم شروع به نصب
تابلو کردند.حالا تابلو نصب شده بود و موقع برداشتن پرده تابلو بود
جوکر رنگی پرده را برداشت.کنار عکس با شکوهی از پرفسور دامبلدور یکی از سخنان او نوشته شده بود:این انتخاب های ماست که حقیقت باطنی مارو نشون می ده نه توانایی های ما