بازنده
يه چشمش به آيفون بود و يه چشمش به تلفن.از بي اف هاي قبليش و كاراشون ياد گرفته بود كه با يه بهانه نبايد همه چيز رو بهم زد. پيش خودش فكر كرد اگه اونموقع ها ...اون قبل ترا انقدر بهانه گير نبودم اونام عشقم رو مفت نمي فروختن...من نحس هستم
به ساعتش نگاه كرد. پنج ساعت شد...چه زود...اگه ميخواست منو ترك كنه اينجوري نبايد ترك ميكرد...هنوز خيلي چيزا بود كه ميخواستم بهش بگم
از اتاق بيرون رفت. پله هارو با استرس خاصي رد كرد.در رو باز كرد و رفت كنار باغچه كوچيك خونه. سنگ كوچيكي برداشت و با عجله داخل خونه شد. پله هارو با سرعت طي كرد و در اتاق رو باز كرد.ساعت ديواري بهش ياد آوري كرد كه هفت ساعت گذشته.مثل روزهاي گذشته امروزم هفت ساعت منتظر موندم
جلوي آينه قدي وايساد.روبه تصوير خودش كرد و فرياد زد:دوباره باختم
تصوير پسر سنگي كه تو دست داشت به سمت پسر پرتاب كرد و پسرخيلي ساده شكست.تصوير آهي كشيد و راهش رو كشيد و رفت