دسته دسته پرنده هاي مهاجر آسمان شهر رو زيبا كرده بودند. رهبر پرنده ها به پايين نگاه كرد.چند صد متر پايينتر زير بال همسفر هاش پسر كوچولويي با مادرش داشتن به بالا نگاه مي كردن.پسر كوچولو دست مادر رو گرفته بود و سرش رو تا اونجا كه مي تونست عقب برده بود تا همه پرنده هارو ببينه . شكل هشت مانندي شبيه شكل دسته پرنده هاي مهاجر بين دست هاي مادر و پسر بوجود اومده بود.رهبرپرنده ها از كشف شباهت بين اين دو شكل لذت برد و با خودش گفت:اون پسر خيلي خوشبخته كه پيش مادرش هست...آهي كشيد .نگاهش رو از زمين گرفت و به جلو نگاه كرد
مامان پرنده ها دارن كجا مي رن؟ اينجانمي مونن؟اينجا رو ديگه دوست ندارن؟
مادر پسرش رو بغل كرد و گفت:هنوزم دوست دارن عزيزم .دارن ميرن پيش بهار. تو سرنوشتشون نوشته كه به عشق بهار سفر كنند .گلكم پرنده ها هيچوقت يه جا نمي مونن
مامان بهار همونيه كه عيد ميشه؟
آره عزيزم
مامان كي به پرنده ها ياد داده برن؟
خدا عزيزم
خدا چه شكليه مامان؟
خدا شكله بهاره عزيزم
پس پرنده ها ميرن پيش خدا؟
آره عزيزم ميرن پيش خدا
مامان بهار شكل گله مگه نه؟
آره عزيزم...شكل تو...شكل گل
مامان ما كه اينجا گل داريم چرا نمي مونن همين جا...كنار گل هاي ما؟منم كه اينجام.مگه من شكل گل نيستم؟
اينجا بودن عزيزم حالا بايد برن جايي كه يه پسر كوچولوي خوشگل و گل ديگه مثل تو اونجا هست
مامان اون شكل منه؟
آره عزيزم
مامان خدا شكل بهاره ...بهار شكل گل ...مامان گل هم شكل منه...من شكل خدام ...اون پسر كوچولو شكل من
پسر كوچولو قيافه متفكرانه گرفت مامانش رو بوسيد و گفت:مامان فهميدم خدا چه شكليه
مادر لبهاي پسر رو بوسيد و با خودش گفت خدا رو بوسيدم