پسر ها مثل هر شب سر ساعت 10 تو فضاي سبز محل جمع شدند.تعدادشون معلوم نيست از اينجا كه من دارم مي بينم...راستش من دارم از توي خاطراتم نگاه مي كنم براي همين يه كم تصاوير گنگ هست.شب ها جمع مي شدند يا بهتر بگم جمع مي شديم (هرچي نبود يكي از اركان اون جمع من بودم .بعدا خودتونم تاييد مي كنين)و گراس مي كشيديم .چرا اين كار بد رو مي كرديم؟ خوب هر كدوم از ما حداقل يه بدبختي بزرگ داشت و فكر مي كرد بدبخت ترين آدم محل اونه...حالا بماند كه سطح فكريمون در سطح محل بود و حتي به شهر هم نمي رسيد...بعله مي دونم اين كه نشد دليل حالا بي خيال بشين تعريف كنم ... آره گراس مي كشيديم...خنده برامون قحطي شده بود و با گراس مي تونستيم يه كم بخنديم.هر دفعه يكي يه خاطره بي ربط يا يه جوك بي مزه تعريف مي كردو يك ساعتي مي خنديديم تحت تاثير گراس.اون شب من يه خاطره يادم افتاد از اووووووه كي ؟ موقعيكه 4سالم بود
پسر:چرا دارين چرت مي زنين مگه قرار نبود بخنديم
يكي از بچه ها:والله ما دلمون مي خواد بخنديم اما چيزي نيست كه بهش بخنديم
پسر:من يه خاطره دارم تعريف مي كنم خدا وكيلي بخندين
يكي ديگه از بچه ها:مي خنديم تو كه مي دوني قول ما قوله تازه نخوايم بخنديم هم گراس مي خندونتمون
بچه ها يه كم شارژ شده بودن و دو سه تاشون ريز ريز مي خنديدن
پسر:باشه مي گم ولي وقتي خنديدين به معصوميت بچه گيم نخندين باشه؟به خودم بخندين
بچه ها با هم :اووووووووه
يكي از بچه ها:من كه حسابي ترك تحصيلت قرار گرفتم(احتمالا مي خواسته بگه تحت تاثير)...و اداي من رو در آورد...بالا گفتم يكي از اركان من بودم ولي به خدا فقط همون يه شب رو اسكل شده بودم اونم خود خواسته...چقدر من فداكارم مي بينين؟
پسر:حالا گوش كنين با حاله
من بچه كه بودم عاشق بابام بودم
تعدادي از بچه ها اداي حالت تهوع رو در آوردن
پسر:هر جا بابام مي رفت منم مي رفتم.يه بار بابام داشت با مادرم صحبت مي كرد منم رفته بودم روي بلندي فكر كنم اونا پايين راه پله بودند و من بالا و داشتم با ذوق اون موجود افسانه اي يعني بابام رو نگاه مي كردم...بابام دستاش رو از هم باز كرد فكر كنم داشت براي مادرم مي گفت يه هندونه گرفتم به اين بزرگي منم اون بالا ذوق كردم فكر كردم بابام بهم ميگه بپر بغلم از همون جا شيرجه زدم رو سينه بابا...اون بنده خدا از همه جا بي خبر دستاش همينجوري از هم باز مونده بود حرف تو دهنش خشكيد منم اول با كله خوردم به سينه اش بعدشم افتادم دستم شكست
يكي از بچه ها ميون خنده بقيه بچه ها گفت:عجب خري هستي
حالا همه داشتيم به من مي خنديديم...البته به من الان نه من 4 سالگيم