Sunday, June 17, 2007

قدمهای گناه آ لود


طلبه جوان سرش را پایین انداخت وبه سمت مسجد رفت
بوی خوشی احساس کرد . زیر چشمی نگاهی به سمت چپ انداخت .صندل قهوه ای و شلوار جین آبی و کمی از تی شرت سبز خوشرنگی را دید.استغفرالله ... وسوسه شد صورت صاحب لباس را ببیند
به راهش ادامه داد
باز عطر وسوسه انگیز...زیر چشمی نگاهی به سمت راست کرد.همان لباسها...سرعت قدمهایش را بیشتر کرد
وارد مسجد شد . در ذهنش صورت صاحب عطر را تجسم کرد
بر محمد آل محمد صلوات
حاج آقا تشریف آوردند
طلبه به کناری رفت تا حاج آقا راحتتر رد شود
مردی به طلبه گفت:حاج آقا بفرمایین مردم منتظرند

Tuesday, June 05, 2007

تفنگ بازی


صدای ترقه تفنگ اسباب بازی پسر کوچولوی پیراهن قرمز کوچه را پر کرد.همبازی پیراهن آبی اش دستش را روی سینه اش گذاشت و ادای مردن را در آورد و به دیوار کاهگلی تکیه زد.بالای سر پسر کوچولو پنجره درب و داغانی به رنگ سفید توی چشم می زد.شاپرک کوچکی از پنجره وارد اتاق نم گرفته و نیمه روشن شد
پیرمرد نحیف و ژنده پوشی سرش را روی زانو گذاشته بود و گریه می کرد.مرد بلند قد و زیبایی بالای سرش ایستاده بود.پیرمرد سر از زانو برداشت و با التماس به مرد نگاه کرد.مرد لبخندی زد :اصرار نکن
پیرمرد:نوه ام... تورو خدا آقای حضرت عزراییل اجازه بدید یه بار دیگه ببوسمش

Thursday, May 17, 2007

تجلی


بسم الله الرحمن الرحیم...صدایی نبود جز صدای خودم.الحمدالله الرب العالمین...اتصال برقراره می تونید صحبت کنید.مکالمه شروع شده بود.دلم خیلی برای خدا تنگ بود و حالا داشتم صحبت می کردم باهاش.الرحمن الرحیم...الو؟
پشت خطی دارم...شماره آشناست...شیطان
الو... می بخشی می تونی صبر کنی؟دارم با خدا حرف می زنم
شیطان:می دونم
مرسی
مالک یوم الدین...خدایا می شه کاری کنی فقط خودت و خودم باشیم؟یه کاری کن شیطان بره
شیطان:از خودم بخواه
کوتاه:می ری؟
شیطان:نه نمی رم هر جا خدا هست منم هستم.قرارمون همینه
کوتاه:اما اینجوری نمیشه خدایا .تو باید همه جا باشی نه شیطان
تماس برقرار نیست

Monday, May 07, 2007

ما


جوکر سیاه و سفید با بی حوصلگی کانالهای تلویزیون رو عوض می کرد. دعوت نامه آس دل به بازی پوکر را برای بار چندم خواند.در باز شد. جوکر رنگی با تابلوی بزرگی وارد شد
جوکر رنگی : کمک کن تابلو رو به دیوار بزنیم
جوکر سیاه و سفید مشتاقانه بلند شد و به سمت تابلو رفت.باهم شروع به نصب
تابلو کردند.حالا تابلو نصب شده بود و موقع برداشتن پرده تابلو بود
جوکر رنگی پرده را برداشت.کنار عکس با شکوهی از پرفسور دامبلدور یکی از سخنان او نوشته شده بود:این انتخاب های ماست که حقیقت باطنی مارو نشون می ده نه توانایی های ما

Monday, April 23, 2007

آرزوهاي كوچك مرد بزرگ...تقديم به آريا


گزارشگر:سلام آقا
جوان:سلام
گزارشگر:مي تونم نظر شمارو در مورد استقلال از خانواده بپرسم؟
جوان اخمي كرد و گفت:نظري ندارم
گزارشگر:خيلي از جوانهاي هم سن شما به يه خونه اشاره داشتن و براي اون خونه مشخصاتي رو در نظر داشتن .شما ايده آلي ندارين؟
جوان براي اينكه گزارشگر را دست به سر كند گفت:يه خونه با يه دست مبل و يه اتاق خواب
كارگردان كه تازه وارد اتاق تدوين شد رو به تدوينگر كرد و گفت:برگردون اين قسمت رو.فيلم به عقب بر گشت. كارگردان كه مرد مسني بودبا تعجب گفت:اين مرد... دوست منه ولي ...ولي چطور انقدر جوون مونده؟

Monday, April 09, 2007

جعبه شكلات مادر


پيرمرد چشم آبي جعبه شكلات رو به تنها هم كوپه ايش پسر مو طلايي تعارف كرد
پسر يك شكلات برداشت و داخل كوله اش قرار داد
پيرمرد با مهرباني گفت: دوست نداري؟
پسر:دوست دارم .نگاه پيرمرد به پسرآرامش مي داد...دلم مي خواد شكلاتي كه از شما گرفتم رو به مادرم بدم
پيرمرد: چه فكر خوبي .مادر ها مهربون و نازنينن.پس يكي ديگه بردار
پسرجعبه خالي شكلاتي رو از كوله در آورد و گفت:راستش از آسايشگاه رواني بر مي گردم...مادرم ...بهم اين جعبه خالي رو داد و گفت كه هروقت دلم خواست از توي اين جعبه شكلات بردارم.فكر مي كنه جعبه پر هست. حواسش رو از دست داده

Monday, March 26, 2007

رنگ پريشي


در سفيد كهنه رو كه باز مي كردي كتابهاي دانشگاهي تلمبار شده روي هم باعث مي شد سكندري بخوري .يخچال بدقواره آبي مايل به سفيدي كنار د ر سروصدا مي كرد و قرمزي بد رنگ تلويزيون سياه و سفيد كوچيكي درست روبروي در توي ذوقت مي زد.روي ميز تلويزيون قهوه اي رنگ ,چند جوراب سبز كثيف گلوله شده افتاده بود.با كمي دقت مي تونستي زير پتوهاي بنفش و سورمه اي گيتار نارنجي رنگي رو تشخيص بدي. پسري كه تنها تن پوشش ركابي سياهي بود تكيه زده بود به ديوار زرد رنگ و بادلهره به دستگيره در نگاه مي كرد كه بالا و پايين مي شد

Thursday, March 22, 2007

خوشبحالش

ترافيك وحشتناكي بود.اگه بر مي گشتي به پشت سرت نگاه كني عمرا مي تونستي آخرين ماشين رو ببيني و اگه حتي از ماشين پياده مي شدي تا بري بالاي سقف ماشين تا اولين ماشين رو ببيني بازم عمرا اگه مي شد كه ببيني.هر چند دقيقه يه بار ماشينها دو سه متري جلو مي رفتند.مرد حدودا چهل ساله اي كه ريشش زودتر از موقع سفيد شده بود و همينجوري سر انگشتي كه حساب مي كردي سه چهار تا كت زير پالتوش پوشيده بود خودكاري دستش گرفته بود و با خودكار به ماشينها علامت مي داد كه مي تونن برند يا وايسند

Thursday, March 15, 2007

جوان بغضش رو فرو داد و گفت


جوان: بگو عشق من گوش مي كنم
پسر به شوخي گفت:چه بخواي و چه نخواي بايد گوش كني
هردوشروع به خنده كردند
پسر نفس عميقي كشيد و گفت
بالاخره تصميمم رو گرفتم...مي دوني كه... مي خوام برم
جوان ساكت شد.نه اينكه براش غير قابل انتظار بود نه ...درد آور بود ...خيلي ...انقدر كه احساس كرد نفسش بند مي آد. اينجور مواقع غرورش به كمكش مي اومد اما اين بارخبري از غرور نبود
پسر:نمي خواي بدوني كجا؟
جوان:نه عزيزم
پسر: مي خواي بدوني چرا؟
جوان: مي دونم
پسر: قربونت برم كه چراي همه چيز رو مي دوني .حالا اگه گفتي چيه چراش؟
پسر مي دونست جواب جوان يه چيزي شبيه شعر خواهد بوداما اينبار يه چيزي شبيه شعر نبود
چشماي جوان خيس شد...جوان:تو اين جهنم هيچ گلي فضا واسه رشد و عطر افشاني نداره
پسر به سمت كشو ميز آرايش رفت . دستمالي برداشت و برگشت و به جوان داد
پسر: بدون تو مي تونم يا
جوان :ادامه نده .لبخند زيبايي صورتش رو روشن كرد و گفت: هرجا باشي كفتر مني جلدمي...جوان به جلو خم شد ولب هاي پسر رو بوسيد
پسر كه شاد شده بود گفت: نمي خواي جلوي اين دل كندن رو بگيري؟
جوان بدون اينكه جوابي بده به سمت پنجره رفت و جلوي پنجره ايستاد...مامور شهرداري داشت خاك فضاي سبز روبه روي خونه رو عوض مي كرد
پسر هم به جوان و پنجره ملحق شد.نوري كه از بين پرده هاي افقي و فلزي قديمي رد مي شد سايه هاي راه راهي ايجاد كرده بود كه روي صورتشون افتاده بود. صورت هر دو شكل وهم آلودي پيدا كرده بود. جوان شروع كرد به دكلمه:يك روز ناگهان چون چشم من ز پنجره افتد بر آسمان مي بينم آفتاب تو را در برابرم...آه...مي بينم .جوان به فضاي سبز اشاره كرد و گفت: نمي تونم از اين خاك دل بكنم ...اينجا جايي هست كه كودكي كردم خاطره دارم اسير خاطره هاش هستم...هرجا نگاه مي كنم تويي ...منم...مادرم از همين جا رفت آسمون
پسر دستش رو دور كمر جوان حلقه كرد و سرش را روي شانه جوان گذاشت زمزمه كنان گفت:دلم مي خواست مخالفت كني
جوان بغضش رو فرو داد و گفت

Saturday, March 10, 2007

هندونه به اين بزرگي ...اين يك خاطره نيست يك داستان است


پسر ها مثل هر شب سر ساعت 10 تو فضاي سبز محل جمع شدند.تعدادشون معلوم نيست از اينجا كه من دارم مي بينم...راستش من دارم از توي خاطراتم نگاه مي كنم براي همين يه كم تصاوير گنگ هست.شب ها جمع مي شدند يا بهتر بگم جمع مي شديم (هرچي نبود يكي از اركان اون جمع من بودم .بعدا خودتونم تاييد مي كنين)و گراس مي كشيديم .چرا اين كار بد رو مي كرديم؟ خوب هر كدوم از ما حداقل يه بدبختي بزرگ داشت و فكر مي كرد بدبخت ترين آدم محل اونه...حالا بماند كه سطح فكريمون در سطح محل بود و حتي به شهر هم نمي رسيد...بعله مي دونم اين كه نشد دليل حالا بي خيال بشين تعريف كنم ... آره گراس مي كشيديم...خنده برامون قحطي شده بود و با گراس مي تونستيم يه كم بخنديم.هر دفعه يكي يه خاطره بي ربط يا يه جوك بي مزه تعريف مي كردو يك ساعتي مي خنديديم تحت تاثير گراس.اون شب من يه خاطره يادم افتاد از اووووووه كي ؟ موقعيكه 4سالم بود
پسر:چرا دارين چرت مي زنين مگه قرار نبود بخنديم
يكي از بچه ها:والله ما دلمون مي خواد بخنديم اما چيزي نيست كه بهش بخنديم
پسر:من يه خاطره دارم تعريف مي كنم خدا وكيلي بخندين
يكي ديگه از بچه ها:مي خنديم تو كه مي دوني قول ما قوله تازه نخوايم بخنديم هم گراس مي خندونتمون
بچه ها يه كم شارژ شده بودن و دو سه تاشون ريز ريز مي خنديدن
پسر:باشه مي گم ولي وقتي خنديدين به معصوميت بچه گيم نخندين باشه؟به خودم بخندين
بچه ها با هم :اووووووووه
يكي از بچه ها:من كه حسابي ترك تحصيلت قرار گرفتم(احتمالا مي خواسته بگه تحت تاثير)...و اداي من رو در آورد...بالا گفتم يكي از اركان من بودم ولي به خدا فقط همون يه شب رو اسكل شده بودم اونم خود خواسته...چقدر من فداكارم مي بينين؟
پسر:حالا گوش كنين با حاله
من بچه كه بودم عاشق بابام بودم
تعدادي از بچه ها اداي حالت تهوع رو در آوردن
پسر:هر جا بابام مي رفت منم مي رفتم.يه بار بابام داشت با مادرم صحبت مي كرد منم رفته بودم روي بلندي فكر كنم اونا پايين راه پله بودند و من بالا و داشتم با ذوق اون موجود افسانه اي يعني بابام رو نگاه مي كردم...بابام دستاش رو از هم باز كرد فكر كنم داشت براي مادرم مي گفت يه هندونه گرفتم به اين بزرگي منم اون بالا ذوق كردم فكر كردم بابام بهم ميگه بپر بغلم از همون جا شيرجه زدم رو سينه بابا...اون بنده خدا از همه جا بي خبر دستاش همينجوري از هم باز مونده بود حرف تو دهنش خشكيد منم اول با كله خوردم به سينه اش بعدشم افتادم دستم شكست
يكي از بچه ها ميون خنده بقيه بچه ها گفت:عجب خري هستي
حالا همه داشتيم به من مي خنديديم...البته به من الان نه من 4 سالگيم