Wednesday, October 26, 2005

مرگ لذیذ


دوباره قصه ماه و گرگ شدن من
خدایا خسته شدم
باز از خانه بیرون میزنم
تشنه به خون انسان
...و همان درد و ترس که اگر انسانی دیدم مبادا
چهار دست و پا به سمت بسمت قله میروم
پوزه خون الودم را رو به اسمان میگیرم
خدایا مرگم را بده

Tuesday, October 18, 2005

جادوگر


جوکر سیاه مست از پوکر برگشت
دفتر خاطرات باز بود
یه نور ابی از دفتر بیرون میتابید و فضای قهوه ای رنگ خونه رو درخشان میکرد
جوکر به دفتر نگاه کرد
خواست اه بکشه اما از دهانش شکل اس دل خارج شد
نور ابی به تدریج نارنجی شد و فضا قهوه ای تر

Tuesday, October 04, 2005

درویش


جوکر رنگی به خانه برگشت
نگاه اول کافی بود تا صفحه باز دفتر خاطرات را ببیند
صفحه را خواند و شروع به نوشتن کرد
نظر بد دیگران تا چه حد می تواند رنجش و سختی برای فرد بیافریند
در هر جایی فکر کن
اگر به مفهومات فکر کنی قلم و کاغذ هم نمی خواهد

Thursday, September 29, 2005

از دفتر خاطرات یک جوکر سیاه

جوکر رنگی عزیزسلام
دلم می خواهد یعنی از وقتی از اون سفر برگشتی لبانت را ببوسم
اما من ضعیف من این اجازه را نمی دهد
دفترچه خاطراتم را باز میگذارم روی میز
دلم می خواهد وقتی به خانه برگشتی ببینی
اس دل چند بار من را به پوکر دعوت کرده امشب میرم

Sunday, September 11, 2005

وقتی تو گریه میکنی


جوکر سیاه با نوازش از خواب بیدار شد
جوکر رنگی بالای سرش بود
از جا پرید و بغلش کرد
جوکر سیاه که از خوشحالی نمیدونست چی میگه گفت
خاصیت تو اینه که نمیشه به یقین گفت چی کار می کنی
جوکر رنگی گفت فکر من مقید به راه های شناخته شدن نیست دلم میخواد به سرزمین های ناشناخته و دیدنی تر گام بگذارم
جوکر سیاه گفت یادت باشه این کار همیشه مفید نیست عزیزم
جوکر رنگی گفت من دست به کار سطح بالایی زده بودم ولی عشق به تو به من این اجازه را نداد مشکلات من بیشتر شده

Thursday, September 01, 2005

رویای شیرین


بی بی دل و سرباز دل از کنار خانه جوکرها رد میشدند
جوکر سیاه جلوی در نشسته بود
سرباز دل پوزخندی زد
بی بی پرسید
جوکر رنگی کجاست چرا تنهایی؟
جوکر سیاه از جا بلند شد پوزخند زد وگفت:نمیبینیش؟

Tuesday, August 30, 2005

زندگی


جوکر سیاه با صدای زنگ در از جا پرید
نامه داشت
با اشتیاق نامه را باز کرد
سلام عزیزم
ببخش که بی خبر رفتم
یه قایق خریدم
میرم سرزمینی که میگن کسی برنگشته ازش
جوکر سیاه گریه کنان با خود فکر کرد منکه دوستش داشتم
روی قایق جوکر رنکی با صدای هق هق از خواب پرید

Monday, August 29, 2005

زندگی


پسر گیج و منگ از اینکه نقشی توی فیلم گرفته به خانه برگشت
سکوت بود
نور کمرنگی از پرده روی میز افتاده بود
در امتداد نور پاکت نامه ای دید
نامه را باز کرد
نوشته تنها مرد زندگیش بود
عزیزم
رفتم
پسر غمگین به خیانتی که برای گرفتن نقش کرده بود فکر میکرد

Saturday, August 27, 2005

برخورد نزدیک از نوع عشق


پسرها بازی می کردند
صدای خنده تا اسمان می رفت
پسر بزرگتر نگاهی به بالا انداخت
بچه ها هم به بالا نگاه کردند
پیر مرد با ریشهای بلند و داس در دست به انها لبخند زد
پسر ها هم خندیدند

Friday, August 19, 2005

گردش


مرد لبخندی میزند
یاد چیزی افتادی عزیزم؟
آره یاد اون جشن حیف که تو نبودی
من که بودم
نه
ولی من بودم
نه
پسر با بغض :من بودم